خرید بک لینک
دوستی داشتم -نه دوست پسری- یال و کوپالش چنین و چنان؛ یک روزی صبح، از آن صبح هایی که همه مان داریم، آرامیم و مثل بقیه صبح هایمان نیستیم، تماس گرفت که چون اغلب صبحگاه ها مثلا حال و احوال کند، و بی مقدمه

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:30

امروز که به بهانه پیدا کردن پلاک طلای خواهر جان که نزد من امانت بود تمام اتاق را به هم زدم، چرخیدم و چرخیدم و دوباره گرفتار هچل خودم شدم. بماند که خدا رو شکر پلاک را همان دو سال قبل به دستش رسانده بود

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:30

صفحه بندی